X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 مرداد‌ماه سال 1395

تو این دنیا

هر آدمی تو یه چاردیواریه

دیوارایی که از حرفای نگفته و بغض های نترکیده رفته بالا

فکرشو بکن

عجب دیوارای محکمی


دنیای دیگه ای هم هست که همین دیوارا رو داره

اما میشه نشست دونه دونه حرفا رو از هم باز کرد

بغضا رو با سوزن ترکوند

تا دیوارا خراب شن و آدما همو ببینن

بعد همدیگرو دل سیر نگاه کنن

تو اون چاردیواریا فقط اسارت بوده

یکی اسیر تقدیر

یکی اسیر یه تصمیم اشتباه

هیچ برنده ای هم نبوده

همه از دم باختن

دنیای دیگه دنیای خوبیه

دیواراش میریزن


به امید اون روز

یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395

ماه و خورشید



من در آغوش ماهم

سرد است

اما امن

...

دیگر پوستم جای سوختن نداشت

از حرارت خورشیدی که یک بار طلوع کرد

و صدبار رفت

............................................

پ.ن:  تسلیت ...


دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392

می ترسم حتی یک لحظه با خودم تنها شم. می ترسم تو تنهاییم به چیزی اعتراف کنم و اون چیز اصلا به مذاقم خوش نیاد و بزنم خودمو شل و پل کنم. دارم چرت و پرت می نویسم باز. چون از فردا می ترسم. از فردای فردا بیشتر. با آدمایی سر و کارت بیفته که اصلا نفهمن چه حالی ممکنه داشته باشی و هی خوابشون سنگین تر شه! تو هم واسه حساس نشدنشون هی خودتو خونسرد نشون بدی. هی بگی بله بله حتما. بله بله چشم. بله بله تماس می گیرم. هی بگی نه بابا دیر نمیشه. امروز نشد فردا. اما دیر میشه به خدا. یهو به یه جایی می رسی می بینی دیگه همه ی اشتیاقت از بین رفته. حتی اگه بگن یه قدم دیگه برداری تمومه تو دیگه با زمین و زمان لج می کنی و میگی نمی خوام. چیزی نمونده که بگم نمی خوام. اعصابم خورده.
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392

دلم داره تاپ تاپ می زنه! 


چهارشنبه چهارشنبه چهارشنبه

دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392

بگذار بخوابیم

پنجره را باز کردم. صدای شب ریخت داخل اتاق. صدای نفس کامیون های دور و صدای جاروی رفتگر نزدیک. صدای جارو همیشه مثل لالایی، آخرین مقاومت هایم را برای خوابیدن از بین می بُرد. اما این بار جارو به جای کشیده شدن انگار روی زمین کوبیده می شد و خواب را از سرم می پراند. رفتگر زمین را جارو نمی زد. مطمئنم داشت چیزهایی را از ذهنش جارو می زد.اما از صدای خشن جارو معلوم بود هرچه بیشتر سعی می کند کمتر موفق می شود. دلم می خواست داد بزنم:با جارو پاک نمی شوند. آرام بگیر مرد! بگذار بخوابیم.
جمعه 26 مهر‌ماه سال 1392

کتلت

انگار یکی همش تو گوشم می گفت: کتلت ...کتلت...کتلت...

پاشدم رفتم تو آشپزخونه. همینجوری که حرفاشو گوش می دادم: گفتم کتلت...کتلت..کتلت...

گفت: ها؟

گفتم: هیچی... کتلت

گفت یعنی چی؟

گفتم: هیچی. بهم الهام شده کتلت درست کنم.

گفت: من دوساعته دارم با تو حرف می زنم تو به الهامات درونی مزخرفت گوش میدی؟

گفتم: الهامات درونی من مزخرف نیست. الهامات من درباره ی شکم مقدس و مقدساتیه که می تونه شکم مقدس رو سیر کنه!اما حرفای تو مزخرفه. حوصله م سر رفت از بس چرت و پرت گفتی.

دیگه چیزی نگفت. یعنی اگرم گفت من نشنیدم. چون تلفن رو قطع کرده بود. منم تلفن و پرت کردم گوشه ی کاناپه. این کار موقع ناراحتی آرومم می کنه. هم ژست با کلاسیه. هم به تلفن آسیبی نمیزنه. یعنی حتی اگه خیلی عصبانی تر هم باشم و خیلی محکم تر هم گوشی رو پرت کنم گوشه ی کاناپه باز هم بلایی سر گوشی نمیاد و این خیلی خوبه. ولی با موبایلم همچین کاری نمی کنم. اول اینکه این گوشی موبایل یادگاریه و نمیشه با یه یادگاری عزیز ریسک کرد. دوماً یه بار این ریسک رو کردم و اتفاقا نتیجه ی وحشتناکی داشت. ماجرا این بود که یک بار که داشتم با همون یادگاری عزیز با همون کسی که یادگاری رو داده بود حرف میزدم دعوامون شد و منم بعد از خداحافظی که قرار بود همیشگی باشه و تا روز قیامت کاری به کار هم نداشته باشیم، یادگاری رو پرت کردم گوشه ی کاناپه. نمیدونم اگه اون لحظه حواسم بود اونی که دستمه موبایله و تلفن معمولی نیست بازم این کارو می کردم یا نه. اما خوب حواسم نبود و این کارو کردم. و یادگاری عزیز، اول خورد به هدف و بعد دوباره پرید بالا و چهار دور مثل فرفره دور خودش چرخید و افتاد پایین. و البته به دلیل انحرافاتی که تو چرخش پیدا کرده بود دیگه رو کاناپه نیفتاد. افتاد رو سرامیک. و خوب... وحشتناک بود.

داشتم می گفتم. بعد از اینکه گوشی تلفنو پرت کردم گوشه ی کاناپه دوباره برگشتم تو آشپزخونه تا کتلت درست کنم. که تلفن زنگ زد.

دوباره خودش بود. گفتم: الو

گفت:الو

گفتم : ها؟

گفت: عزیزم راستش بیشتر که فکر کردم دیدم حق با توئه حرفام خیلی چرت و پرت بود.

گفتم:آره خوب. همیشه حرفات همینجوریه.

گفت: اوهوم

گفتم: خوب...دیگه؟

گفت: اون موقع گفتی کتلت؟

گفتم: آره!

گفت: واسه ناهار...مهمون نمیخوای؟!

...

آه... شکم مقدس!

   1      2      3      4      5      ...      21      >>