ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 دی ماه سال 1390

یک روز خیلی زود

داشتم می گفتم... یادت هست؟ کجا بودم؟ آهان! داشتم می گفتم باید یک جایی باشد که بتوانیم بی هیچ ترسی هربلایی می خواهیم سر هم بیاوریم. تمام عقده هایمان را خالی کنیم.  به خاطر این همه کینه ای که از هم داریم باید بتوانیم تا می توانیم سر هم داد بزنیم و گریه کنیم و وقتی خوب خالی شدیم به خاطر این همه عشقی که داریم همدیگر را بغل کنیم. جوری که انگار می خواهیم در بغل هم بمیریم. هیچ می دانی ما همدیگر را خیلی اذیت کرده ایم؟ باید یک جایی باشد که این همه اذیت را تمام کنیم و نفسی بکشیم. سر من روی شانه ی تو یا سر تو روی شانه ی من فرقی ندارد. مهم این است که آخرش خوب تمام شود. حرف ناگفته ای نماند. بغض نترکیده ای یا حتی نگاه گریانی... حتی اگر تو حرف های من را تماما نفهمی که نمی فهمی! یا من تو را کاملا درک نکنم که نمی کنم! باید این اتفاق بیفتد. باید یک روز خالی خالی شویم تا جایی برای این همه عشق که زیر فشار کینه هامان له شده باز شود. 

یک روز خیلی زود...

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390

از یک موضوع واحد همزمان هم خوشحالم هم غمگین. 

و این همه نوسان آخرش یا منو می کشه یا قوی ترم می کنه. (به قول اون ضرب المثل معروف)

از قوی تر شدن که اثری نیست. از مردن هم همینطور. نمی دونم به کدوم سمت میرم آخرش. 

و چراهای ذهن همیشه نگران من تمومی ندارن.

خدایا گفتم چالش رو دوست دارم تو هم نامردی نکردی هنوز حرف از دهنم در نیومده چالشی سر راهم گذاشتی که مخم دیگه از دستش هنگ کرده. حداقل دستمو بگیر و نذار این چالشو تبدیل کنم به چاله یا چاه. خواهش می کنم. 

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390

همیشه باید یه جای قصه دلت گرم بشه که دل همه سرد شده. کسی ازت پشتیبانی نمی کنه و مسئولیت همه چیز می افته رو دوش خودت. حالا دقیقا زمانیه که باید به خودت ایمان داشته باشی وگرنه بدجوری می بازی. و بیشتر از هرکس دیگه ای شرمنده ی خودت میشی...

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390

خسته و کوفته و پر از فکر و خیال برمیگردی خونه و با یه سلام خشک و خالی میری تو اتاق و به روی خودت نمیاری که دو جفت چشم با نگاه های گرمشون و با نگرانی نگاهت می کنن. درو رو خودت می بندی. چراغو روشن می کنی و می بینی یک کیسه پر از خوراکی رو میزته. اون وقته که دوست داری بشینی های های گریه کنی. نمی دونی باید از بی معرفتی بقیه ی آدما گریه کنی یا از مهربونی پدر  و مادرت که روز به روز بیشتر میشه. یا شاید به خاطر بیشتر شناختن آدما روز به روز محبت اونا رو بیشتر درک می کنی. حتی اگه این محبت رو فقط با یه کیسه خوراکی که گذاشتن رو میزت بخوان نشون بدن.

جمعه 16 دی ماه سال 1390

درست موقعی که حس می کنم قدمامو درست برمیدارم و از چیزی نمی ترسم، همه چیز خراب میشه. همه چیز سست میشه و احساس می کنم دارم روی بند راه میرم. اگه پایین رو نگاه کنم سرم گیج میره و سقوط می کنم. روبرو هم زیادی تاریکه. سیاهی مطلق.مجبورم بالا رو نگاه کنم. مثل همیشه...

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390

دنبال خودم نمی گردم چون قرار است نباشم. تقاص است یا نه نمی دانم. اینکه به جای تو باشم...
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>