X
تبلیغات
رایتل
شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1389

مثبت + مثبت + منفی!

اولا" که آخ جون! داره بارون میاد! 

دوما" جز بارون اومدن یه انگیزه ی دیگه هم دارم از نوشتن این پست. اونم اینه که کار پیدا کردم و خوشحالم! چون بالاخره تونستم بفهمم به چه کاری علاقه دارم! حدس بزنین چی! کار تو یه مهد کودک!  

قراره از اول اردیبهشت برم و به مدت 4 هفته دوره ی کارورزی رو بگذرونم. هر هفته با یه گروه سنی کار می کنم تا ببینم استعدادم کجا بیشتره! 1 تا 2 سال ، 2 تا 3 سال ، 3 تا 4سال و 4 تا 5سال!  فقط امیدوارم تصورم از همچین محیطی درست باشه و همین کار رو ادامه بدم. هنوز هیچی نشده عاشق یکی از فسقلی ها شدم که با چشمای گرد عسلی و موهای فرفری طلایی زل زده بود بهم! 

سوما" ( چون دوما" خیلی طول کشید احتمالا این سوما" بی معنی به نظر میاد ولی حالا!) با وجود این دو تا اتفاق خوب امروز خیلی تلخم. نمی دونم چیه که داره با تمام قوا سعی می کنه این حسای خوب رو ازم بگیره. دارم باهاش مبارزه می کنم ولی سخته... خیلی سخت.