X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1389

گلدون

با بی حوصلگی میرم تو و شماره می گیرم و میشینم تا نوبتم بشه. به فاصله ی 4 صندلی از من دختر بچه ی 5-6 ساله ای نشسته که داره زیر چشمی نگام می کنه و یه لبخند شیطنت آمیز رو لبشه. آروم آروم خودشو می کشه طرف من و بلند بلند صندلی ها رو میشمره. وقتی میرسه کنارم میگه 5 و آروم زیر گوشم میگه: تو هم 6!  

نگاش می کنم و سعی می کنم بخندم. اما میدونم جز یه لبخند کجکی چیز بهتری تحویلش ندادم. دوباره به تابلو نگاه می کنم...هنوز خیلی مونده تا نوبتم بشه. رومو که برمیگردونم می بینم دختربچه نیست. رفته تو صف و دست مامانشو گرفته. اما هنوز داره با همون نگاه شیطونش براندازم می کنه. یه گلدون مسی بزرگ که حسن یوسف های قشنگی داره پشت سرم کنار پنجره ست. سرمو تکیه میدم بهش و چشمامو می بندم. احساس می کنم یه چیزی خیلی آروم و منظم داره از تو گلدون ضربه میزنه. برمیگردم نگاش می کنم. هیچ وسیله ی خاصی اطرافش نیست که اثر حرکتش به گلدون منتقل شه. برام جالبه. دوباره سرمو بهش تکیه میدم. حس خوبی دارم. انگار یه قلبه که داره می تپه...سنگینی یه نگاه رو احساس می کنم. سرمو که بالا می گیرم می بینم یه پیرزن روبروم وایساده و داره نگام می کنه. تا نگاش می کنم سریع لبخند خوشگلی میزنه و میگه:"می خوام برم اونجا بگم برام آژانس بگیرن" و با دستش میز رئیس بانک رو نشون میده. دستشو می گیرم و میرم رو نزدیکترین صندلی کنار میز مینشونمش و به رئیس بانک میگم که لطفا واسه این خانوم یه آژانس بگیرین. رئیس هم یه "چشم" بلند بالا میگه و شروع می کنه به خوش و بش کردن با پیرزن. از پشت یکی از باجه ها صدای خنده ی بلندی میاد. یه کارمند خانومه که داره با مشتری بگو بخند می کنه و پشت سر هم میگه حتما"! حتما"! همون موقع صدای شکستن یه چیزی میاد. انگار پارچ از دست آبدارچی افتاد. رئیس بلند میگه: فدای سرت و بقیه ی کارمندا هم هرکدوم به شوخی یه چیزی میگن و آبدارچی هم با خنده جوابشونو میده.   

حالم خیلی خوبه و از اون بی حوصلگی چند دقیقه قبل اثری نیست. نمی دونم این همه انرژی مثبت که تو این بانک کوچیک پخشه از کجا میاد. ولی من دوست دارم اینجوری فکر کنم ... همش زیر سر اون گلدون حسن یوسفه که یه قلب تپنده داره!