X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389

یادش بخیر

بعضی وقتا حاضری هرکاری بکنی تا فقط یکی از لحظه های گذشته رو دوباره تجربه کنی. اما شاید این به گذشته برگشتن تنها "غیر ممکن" ما آدما باشه. پس خاطره ی اون لحظه ها اینقدر تو مغزت رژه میرن که تنها راهت اینه که چشماتو ببندی و تو فکرت به گذشته پرواز کنی.

جرقه ی یکی از این خاطره ها الان وقتی داشتم مجله می خوندم تو ذهنم زده شد. خاطره ای که مربوط میشه به دوران راهنماییم با دو تا از دوستام. یه سری کتاب جیبی داشتم که همیشه می بردمشون مدرسه و ساعتای بیکاری سه نفری می خوندیمشون. این کتابها داستان های مختلف از دو تا برادر بود به اسم های مارک و فرانک (اگه اشتباه نکنم ) که داستان های مهیجی رو پشت سر میذاشتن و خیلی از ماجراهاش هم پیچیده و پر رمز و راز بود.(خواهشا" اگه کسی این کتابا رو میشناسه بگه بلکه بتونم دوباره تهیه شون کنم) اما جالب تر از داستان ها طرز کتاب خوندن ما بود که هر کدوممون یکی از نقش های اصلی رو داشتیم و دیالوگ هر نقش رو متناسب با حال و هوای داستان می گفتیم و کلی خوش میگذشت و می خندیدیم. و البته دو تا دوستم معمولا نقش دو تابرادر رو داشتن و من نقش دخترایی که تو داستان بودن!

الان دلم می خواد به کسی که این کتابا رو بهش دادم و بهم برنگردوند یه بد و بیراهی بگم! ولی مشکل اینه که یادم نیست کی بوده!