X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390

و باز هم زندگی

سلام!

زندگی رو دوست دارم همچنان... علیرغم اینکه تازگیا معنی و هدفی توش پیدا نمی کنم. اما همینکه کسی بهم لبخند میزنه و نگاه قشنگی بهم میندازه یا می فهمم برای کسی واقعا مهمم یا وقتی از ته دل می خندم و ... خوب، با همین حس های خوب کوچیک و بزرگ میشه زندگی رو گذروند و دلخوش بود. گرچه انتظار من یکی همیشه بیشتر از این حرفاست. ولی برای سردرگمی این روزام که نمی دونم واقعا چی بهم  احساس خوشبختی میده همین هم غنیمته. دیگه خوب و بد برام فرقی ندارن. می دونم هردوشون میگذرن. یک شب با یه کوله بار سنگین می خوابی که رو قلبت سنگینی می کنه و یک شب اینقدر سبکی که دلت نمیاد بخوابی و لحظه های قشنگتو از دست بدی. 

باید باور کرد زندگی همینه. باید باور کرد و بزرگ شد. حتی اگه پوستت تو این بزرگ شدن کنده بشه و طول بکشه تا پوست جدید در بیاری! 

پوست جدید من داره در میاد. یه کم بی حسم. بعضی وقتا دردشو می فهمم و گریه می کنم. بعضی وقتا هم بی خیال میشم و می خندم. اما چون تمام این بالا و پایین ها نتیجه ی انتخاب خودم بوده و قربانی هیچ کسی یا شرایطی نشدم واقعا حس خوبی دارم. اینکه جراتشو داشتم که ریسک کنم و پیش برم یه امتحان عالی برای خودم بود. 

بسه دیگه. زیادی دارم چرت و پرت میگم. ولی نوشتن واقعا آرومم می کنه. 

خوب...فعلا خداحافظ!