X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1392

فقط چند دقیقه!

از خیابون صدای هایده میاد. اونم با ولوم بالا. یا باید خوندن کتابو بدون تمرکز ادامه بدم یا چشمای خواب زدمو ببندمو با صدای هایده برم تو هپروت. دومی رو ترجیح میدم. کتابو میذارم کنار و میرم زیر لحاف. ( اتاق من حتی با این کولر آبی کم زور هم سردترین اتاق دنیاست!) چشمامو میندم و به صدای هایده گوش میدم و آرزو می کنم راننده (که معلوم نیست کیه و چه شکلیه و ماشینش چیه و چرا نصفه شبی اومده تو خیابون و صدای پخششو تا آسمون بالا برده ) به این زودیا تصمیم نگیره دست از مردم آزاری برداره! خواب و بیدار باشی و صدای هایده بشه پس زمینه ی رویاهای بی سر و تهت. چه حس خوبی!

بعد از چند دقیقه ی خیلی لذتبخش یه نفر درو باز می کنه و میاد تو اتاقم. چراغ خاموشه و نمی فهمم کیه. با سرعت میره طرف رادیوی قدیمی رو میز و برش می داره و محکم پرتش می کنه زمین. داد میزنه آخه وقت گیر آوردی؟ خفش کن! بهت میگم خفش کن! منم کورمال کورمال میرم سمت جایی که فکر می کنم رادیو افتاده. رادیو رو از رو زمین برمیدارم و پیچایی رو که دستم بهشون می خوره می پیچونم، ولی صدای هایده قطع نمیشه. کفری شدم. همه ی تنم داره می لرزه. هنوز نشناختم این کیه که اومده تو اتاقم. کلید برقو میزنم ولی چراغ روشن نمیشه. حالا وقت سوختن لامپ بود؟ فقط یه سایه از مرد عصبانی می بینم. بازم با پیچای رادیو کلنجار میرم و فکر می کنم مگه رادیو هایده پخش می کنه؟ مرد حتی یه لحظه هم صدای نعره هاش قطع نمیشه. بعد حس می کنم این صداها اصلا از اتاق من نیست. تا به خودم بیام صدای هایده قطع میشه. ولی هنوز صدای فحش های مرد عصبانی رو میشوم. که البته با صدای گاز دادن یه ماشین و دور شدنش ، متوجه میشم دیگه کسی فحش هم نمیده. چشمامو باز می کنم و می بینم هنوز زیر لحافم. چراغ اتاقم روشنه یعنی لامپش نسوخته. رادیو هم نشکسته چون من اصلا رادیو ندارم!