X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391

سرخوشانه

خیلی وقتا نمی فهمم چرا ناراحتم یا چرا خوشحالم.

به همون اندازه که ناراحتی بی دلیل آدمو کلافه می کنه، خوشحالی بی دلیل آدمو شارژ می کنه!

یعنی همینجوری الکی واسه خودت خوشحالی. راه رفتن معمولیت هم شبیه رقصیدنه. حرف زدن معمولیت هم شبیه آواز خوندنه. و از همه مهم تر سر هر موضوع کوچیکی همچین قهقهه میزنی که یه لحظه خودت هم تعجب می کنی که واقعا اینقدر خنده داشت؟ در واقع اون موضوع بهانه بوده و تو می خندی چون خوشحالی و آرامش داری. من حال این روزامو دوست دارم. چون هیچی رو جدی نمی گیرم. هیچ اتفاق یا حرفی روم تاثیر عمیق نمیذاره و درگیرم نمی کنه. همش احساس می کنم رو هوا راه میرم. یعنی سبکم! 

هیچی دیگه هدفی نداشتم جز اینکه بهتون پُز بدم 

و در ضمن آرزو کنم که شما هم مث من این حال خوب رو تجربه کنین. که خوشحالیتون وابسته به چیزی یا کسی نباشه 


یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391

نگاه

به احترام یک نگاه ایستادم

نگاهی که رو به من نبود اما گرم بود

گرم ِ گرم

و حالا چرخید

-نگاه را می گویم-

سرد شد

سرد ِ سرد

...

نشستم

شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391

درد

هر طرف که می چرخم دردم بیشتر می شود. این تن کوفته و کبود از من بدش می آید. مدیونش هستم. جبران می کنم...

سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391

لبخند

دندان هایم را محکم روی لبهایم فشار می دهم و لبخند میزنم.

تا کسی حالم را نفهمد و نپرسد چرا رنگم پریده.

بازیگر خوبی شده ام ... متاسفانه!

بماند که صدای قلبم غوغا می کند...

یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1391

I Love You

با جدیت و کمی اعصاب خردی دارم کار می کنم که میرم تو شبکه تا یه فایل بذارم برای یکی از همکارا. که می بینم تو فولدرم یه فایل وُرد هست به اسم :  I Love You 

با تعجب بازش می کنم و می بینم همین جمله با فونت هرچه درشت تر  نوشته شده و دورش هم با قلبای قرمز کادر گذاشتن. با دهن باز دارم به مانیتور نگاه می کنم و تو ذهنم تمام آقایون همکار و البته جدید رو مرور می کنم که کدومشون ممکنه همچین کار لوسی کرده باشه. چون همکارای قدیمی تر اهل این کارا نبودن. یکی از بچه ها داره از کنار میزم رد میشه که فایلو می بینه و تا متوجه میشه که تو شبکه هستم بلند می خنده و میگه : وااااای کار کیه؟! دو سه نفر دیگه بدو بدو خودشونو می رسونن و خلاصه هر کی شروع می کنه به حدس زدن. یه دور منو به تمام آقایون مجرد و حتی متاهل (!) شرکت پیوند میدن و کلی می خندیم.

حدس خودم اینه که یکی از دخترا سر کارم گذاشته! تا اینکه یکی از بچه ها که تا اون موقع داشت با تلفن حرف میزد می پره وسط و میگه چه خبره؟ به منم بگین. براش تعریف می کنم و یهو با قیافه ی عصبانیش روبرو میشم : ای بی احساس! حالا خوبه دیروز بهت گفتم برو تو فولدرت ببین بهت ابراز احساسات کردم!

قیافه ی من و بقیه ی بچه ها در این لحظه:          

بله ! حدس خودم یه جورایی از همه درست تر بود! 

چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1391

ای کاش

ای کاش برود

هرچه زودتر

هم جسمت 

هم فکرت از سر من


ای کاش یادت گم شود

در یکی از همین شب ها

و صبح پیدایش نکنم


ای کاش

یک روز که روبرویم می ایستی

و نگاهم می کنی

آهسته بگویم:

ببخشید...شما؟!

<<      1      ...      3      4      5      6      7      ...      21      >>