X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389

«بوسه ای روی کاغذ»



نوشته می شوم ; الان

روی کاغذی که خالی نیست 

می نشینم روی سطرها 

کنار حرف های پراکنده 

کنار کلمات دوست داشتنی

میان ابرهای سفید و پنبه ای

میان شوق ، اگرچه از راه دور



کلمه نشده ام هنوز

باشد برای بعد


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389

«داستان یک راز»



       یه حس سرخ و زرد

       کمی سرخ مثل  شرم

       کمی زرد مثل خاطره

       که مثل یه راز تو این دل می مونه

       و خودشو قایم می کنه اون گوشه موشه ها

       و منتظره یهو وقتش که شد بپره بیرون

       و بگه من هنوز هستم

       گم نشده بودم

       نمرده بودم

       فقط زندونی بودم مثل هر گناهکار دیگه

       مثل همه ی راز های دنیا

       


سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389

«شاید انار ، فاصله ی من و تو را هم...»

نفس حرف زدن نداشت. از ته حلقش به زور یه صدایی می اومد : "خدا خیرتون بده." پیرمرد کل سالن رو با پاهای نحیفش گشت . نتونستم نگاهش کنم و ببینم چند نفر دست رد به سینه ش زدن و بهش کمک نکردن. طاقتشو نداشتم. قبل از رفتن دوباره با همون صدا گفت: خدا خیرتون بده. دستشو نگاه کردم. چند تا اسکناس بود که از اون فاصله نفهمیدم چقدر پول میشد. از در شیشه ای هنوز داشتم نگاش می کردم. وایساده بود و داشت به شیرینی های یه قنادی نگاه می کرد. ولی به جای قنادی آروم رفت تو میوه فروشی بغلی و یه کیسه انار خرید. نشست رو جدول کنار پیاده رو که خستگیشو بگیره. وقتی کارم تموم شد و از سالن اومدم بیرون هنوز پیرمرد اونجا نشسته بود. شاگرد میوه فروشی ازش پرسید: این همه انارو واسه چی خریدی؟ تو که نمی تونی بخوری. لابد می خوای بفروشی؟ 

آروم گفت: واسه زنم می برم. انار خیلی دوست داشت...


همین دیگه! یه امروز ما بغض نداشتیم! دمت گرم پیرمرد..دمت گرم


پ.ن: نمیدونم! کسی مطلبی نوشت که شاید مربوط به من نبود اما خوب ،من فکرامو کردم و دیدم حتی اگه یک درصد هم مربوط به من بوده بد نیست یه توضیحی بدم. چون نمی خوام هر پست من که کمی بوی غم داره سوءتفاهم ایجاد کنه. قضیه ساده تر از این حرفاست. من قبل از این ماجراها پست غمگین یا عاشقانه نمی نوشتم؟! پست اشک دار و بغض دار نمی نوشتم؟! مگه آدم تو زندگیش فقط به خاطر یه موضوع ، میشکنه یا غصه می خوره که غمگین بودن پست های من یا حرف از بغض و گریه زدن ، فقط به اون موضوع خاص مربوط باشه؟ خدارو شکر من مدتیه که با خودم در مورد اون قضیه کنار اومدم و پست قبل هم نشونه ی خوبی بود برای این کنار اومدن. و از این به بعد هم اوضاع بهتر میشه. شاید اون حرفا به خاطر عنوان این پست بوده که در مورد اون هم باید بگم: بله. من  عاشق نوشتن جمله ها و پست های عاشقانه م. بخصوص از وقتی عشق رو عمیق تر درک کردم. و از این به بعد هم مثل قبل هراز گاهی عاشقانه می نویسم. بدون این که بخوام با نوشته هام رو کسی تاثیر بذارم. فقط مثل بیشتر وبلاگ نویسا واسه دل خودم می نویسم. همین. و اصلا هم از نوشتن اینجور حرفا قصد مظلوم نمایی ندارم. همونطور که تا حالا هیچ وقت نداشتم. که اگر قصد این کارو داشتم فکر می کنم راه های خیلی بهتری وجود داشت! هدف من از نوشتن احساساتم ، علاقه م به نوشتنه و بس. و این رو هم در کل بگم .ادعایی ندارم که هیچ اشتباهی تو کارهام و نوشته هام و رفتارم نداشتم ولی قضاوت دیگران هم فقط تا وقتی برام مهمه که انصاف رو زیر پا نذارن. 

  

اگر هم اون مطلب اصلا ربطی به من نداشته باید بگم خدارو شکر. ولی به هر حال بهانه ی خوبی شد که این توضیحات رو بنویسم. چون دیر یا زود می خواستم حتما این نکته رو بگم که میدونم اگه قرار بود با نوشتن به هدفی برسم تا حالا رسیده بودم! بنابراین از این به بعد نوشته های من حتی از نوع عاشقانه و غمگین و اشک و آه (!) لزوما" هدف خاصی ندارن. دقیقا مثل روند عادی وبلاگ تا چند ماه پیش. 

یکشنبه 9 آبان‌ماه سال 1389

دلم