X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389

وقتی رئیس نیست...

وقتی یه روز رئیس نیست و تو تنها عضو ثابت موجود در شرکت باشی اینا اتفاقاتیه که احتمالا(!) میفته! 

 

1- وقتی رئیس نیست تو می تونی صبحانه بخوری! ( نه فقط چای و بیسکویت اونم هول هولکی! )  

 

 

2- تو می تونی فیلم ببینی اونم چند تا! (درپیت و غیر در پیتش مهم نیست در هر صورت کیف میده! 

    

  

 

3- تو می تونی این شکلی بشینی!  

 

 

4- تو می تونی یه عالمه با تلفن حرف بزنی! (البته با گوشی خودت چون تلفن شرکت نباید اشغال بمونه!)  

 

 

5- تو می تونی  درآرامش و مثل آدم ناهار بخوری... حتی می تونی سالاد بخوری!!!  

 

 

6- تو می تونی بی حجاب باشی! 

چیه؟ نکنه توقع دارین عکس این یکیو هم بذارم؟ 

 

7- تو می تونی چرت بزنی و موزیک گوش بدی!    

 

 

8- تو می تونی اینقدر تو نت بگردی که از چشات اشک بیاد! 

 

 

 

 

ولی با همه ی اینا روزایی که رئیس نیست مزخرفه!   

امضا: شب نویس پاچه خوار

یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389

یک ذوق کوچولو!

دیروز
زنگ میزنم میگم: آقا لطفا 12 تا عکس رنگی از شماره فلان برام چاپ کنین فردا میام می گیرم...هزینه ش چقدر میشه؟ 

میگه: "حتما خانوم..چشم...قابل نداره. میشه 6 تومن" 

امروز
دارم برمیگردم خونه و خوشحالم که دارم به عملی شدن نقشه هام نزدیک میشم! آخه از صبح دوباره بیماری ناشناخته م عود کرده که فقط هم با هله هوله های خوشمزه درمون میشه!! واسه همین می خوام مستقیم برم سوپری که یهو یادم میفته باید برم عکسامو تحویل بگیرم. پولامو میشمرم... 6500 تومن! ..."اه! چرا من امروز اینقدر کم پول آوردم؟! "...کلی با خودم کلنجار میرم که عکسا رو بذارم واسه فردا یا شیکمو بی خیال شم؟!  آخرش یه آه گنده می کشم و میرم به سمت عکاسی. 

 

-:"سلام... عکسایی که دیروز سفارش دادمو می خوام" و شماره ی عکسو میگم.  

-:"بله...اجازه بدین... آهان...اینجاست. بفرمایید" 

و پاکت رو میده دستم. 6 تومن رو میذارم رو میز و پاکت رو می گیرم. لحظه ی آخر تصمیم می گیرم عکسارو بشمرم. فقط 6تاست! تو دلم کلی ذوق می کنم و میگم: " حالا که 6 تاظاهر کردین 3تومن میشه دیگه؟!" میگه:" ای وای خانوم ببخشید..12 تا خواسته بودین؟" سریع میگم: "اصلا اشکال نداره" 3 تومن از پولامو برمیدارم و میزنم بیرون. 

پیش به سوی سوپر مارکت!

یکشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1389

گلدون

با بی حوصلگی میرم تو و شماره می گیرم و میشینم تا نوبتم بشه. به فاصله ی 4 صندلی از من دختر بچه ی 5-6 ساله ای نشسته که داره زیر چشمی نگام می کنه و یه لبخند شیطنت آمیز رو لبشه. آروم آروم خودشو می کشه طرف من و بلند بلند صندلی ها رو میشمره. وقتی میرسه کنارم میگه 5 و آروم زیر گوشم میگه: تو هم 6!  

نگاش می کنم و سعی می کنم بخندم. اما میدونم جز یه لبخند کجکی چیز بهتری تحویلش ندادم. دوباره به تابلو نگاه می کنم...هنوز خیلی مونده تا نوبتم بشه. رومو که برمیگردونم می بینم دختربچه نیست. رفته تو صف و دست مامانشو گرفته. اما هنوز داره با همون نگاه شیطونش براندازم می کنه. یه گلدون مسی بزرگ که حسن یوسف های قشنگی داره پشت سرم کنار پنجره ست. سرمو تکیه میدم بهش و چشمامو می بندم. احساس می کنم یه چیزی خیلی آروم و منظم داره از تو گلدون ضربه میزنه. برمیگردم نگاش می کنم. هیچ وسیله ی خاصی اطرافش نیست که اثر حرکتش به گلدون منتقل شه. برام جالبه. دوباره سرمو بهش تکیه میدم. حس خوبی دارم. انگار یه قلبه که داره می تپه...سنگینی یه نگاه رو احساس می کنم. سرمو که بالا می گیرم می بینم یه پیرزن روبروم وایساده و داره نگام می کنه. تا نگاش می کنم سریع لبخند خوشگلی میزنه و میگه:"می خوام برم اونجا بگم برام آژانس بگیرن" و با دستش میز رئیس بانک رو نشون میده. دستشو می گیرم و میرم رو نزدیکترین صندلی کنار میز مینشونمش و به رئیس بانک میگم که لطفا واسه این خانوم یه آژانس بگیرین. رئیس هم یه "چشم" بلند بالا میگه و شروع می کنه به خوش و بش کردن با پیرزن. از پشت یکی از باجه ها صدای خنده ی بلندی میاد. یه کارمند خانومه که داره با مشتری بگو بخند می کنه و پشت سر هم میگه حتما"! حتما"! همون موقع صدای شکستن یه چیزی میاد. انگار پارچ از دست آبدارچی افتاد. رئیس بلند میگه: فدای سرت و بقیه ی کارمندا هم هرکدوم به شوخی یه چیزی میگن و آبدارچی هم با خنده جوابشونو میده.   

حالم خیلی خوبه و از اون بی حوصلگی چند دقیقه قبل اثری نیست. نمی دونم این همه انرژی مثبت که تو این بانک کوچیک پخشه از کجا میاد. ولی من دوست دارم اینجوری فکر کنم ... همش زیر سر اون گلدون حسن یوسفه که یه قلب تپنده داره!