X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389

نفس

نفسم در نمیاد 

به چِشَم خواب نمیاد 

دل من تو رو می خواد 

دل من تو رو می خواد 

دل من تو رو می خواد 

دل من تو رو می خواد 

دل من تو رو می خواد 

دل من تو رو می خواد 

چشم من تا ابد گریه می خواد 

 

 .............................................

درون سینه ام دردیست خونبار 

که همچون گریه می گیرد گلویم 

غمی آشفته دردی گریه آلود 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389

خدا...

   امشب آخرین "کاش" هایم را بوسیدم و گذاشتم کنار شش دفتر مثنوی معنویِ عزیزم. 

 

   خداحافظ ، عاشقانه ها...

سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1389

کار دستی

آدم ها این روزها عجیب شبیه سوهان شدن! روشونو ازت برمیگردونن و بدون اینکه حواسشون باشه دارن چه بلایی سرت میارن روحتو می سابن و می سابن. بعد که کارشون تموم شد سرشونو بلند می کنن و وقتی موجود باقیمونده از کار دستیشونو (!) می بینن رو ترش می کنن و میگن: اه! تو چرا این شکلی شدی؟ 

 

بدیش اینه که سوهان به دست های این روزهای من نزدیک ترین آدمای زندگیم هستن... مامان یعنی تو هم؟

 

پ.ن: تا چند وقت کار من ناله کردن و غر زدنه. اینقدر می نویسم و غر میزنم که بشم شب نویس قبلی. تا اون موقع هم نظراتو باز نمی کنم. این مزخرفات که نظر نمی خواد.

چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1389

پیله

رنگ ها ،  صداها ، سایه ها ، سکوت ها  

از دنیایم رفتند... 

  

 

از جنس تنم  

از تار و پود روحم 

پیله ای می سازم و  

دنیا را می سپارم به آدم های بی نشان 

آدم های بی رنگ 

بی صدا 

سایه نشین 

خاموش 

 

قسم به تمام نگاه های پشت پنجره

روزی پروانه می شوم و  

دنیایم را پس می گیرم 

... 

دنیایی که  

یک گل دارد و بس

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1389

پسرک کبریت فروش!

چند سالی هست پسرک رو می بینم که کنار پیاده رو فیلم میفروشه. انگار خجالتی هم بود چون یا سرش زیر بود یا درس می خوند و مشق می نوشت. امسال تابستون اولین باره که می بینم پسرک فیلماشو دستش می گیره و با دقت به عکس رو جلدشون نگاه می کنه. به همون دقتی که درساشو می خوند و مشقاشو می نوشت. کم کم سرش اومد بالا.  اول فقط از نگاه های معمولی به عابرین شروع شد. بعد وقتی شرایط مناسب بود و خیابون خلوت ، صدای یه سوت ضعیف هم میشنیدم. و حالا  که پیشرفت کرده و متلک گفتن رو هم یاد گرفته. اول با "خوشگله" شروع شد و خیلی زود به جایی رسید که دیگه باید به جای نوشتنش "سه نقطه " بذارم!  و البته خیلی وقتا هم اصلا نمی فهمم چی میگه! ( یادش بخیر! قبلنا گوشامون چقدر تیز بود! از ده متری هم به وضوح آروم ترین متلک ها رو میشنیدیم و با بچه ها به جلف ترین حالت ممکن هرهر و کرکر می خندیدیم! )  

کاملا شاهد تغییراتش بودم و هستم. مطمئنم تا چند وقت دیگه ترجیح میدم از اون طرف خیابون رد بشم! 

... 

آدما زود بزرگ میشن!