X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 آبان‌ماه سال 1388

شب نویس بی تفاوت!

یه پست طولانی از حال و هوای این مدت بخصوص دیروز نوشتم . از سختی ها و فشارها. اما اینقدر دو دل شدم تو گذاشتنش که آخرش پاکش کردم. به خودم گفتم ببین شب نویس جان! همه ی اینا برای مراسم شادی بوده. همه ی اینا با آهنگ و رقص و دست و سوت و خنده همراه بوده. همه زحمت کشیدن و خسته شدن. ولی مهم اینه که دلمون گرمه که یه اتفاق خوب داره می افته. پس غر نزن و فکر کن به لحظه هایی که به تو هم خیلی خوش گذشت. جدی حالا که دارم فکر می کنم می بینم خیلی خوش گذشت!  الان از تنها چیزی که ناراحتم اینه که به خاطرصدای لاینقطع شب نویس شب نویس از اطرافیان و کارهایی که بهم هر لحظه محول میشد نشد روز پاتختی یه عکس با خواهرم بگیرم    

بی خیال! من الان چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد؟ وایسین فکر کنم...یه شعر ساده از خودم می نویسم.  یه حرف دل:  

روز دیگری گذشت 
بی نگاهی از تو 
بی کلامی از من 
هر زمان که ناگهان بی اختیار 
یادی از هم می کنیم 
شانه هامان زود بالا می روند 
زیر لب می گوییم 
او کجا و من کجا 
و چه آسان می کنیم از دل جدا 
عشقمان را که چه سخت 
با خون دل پرورده ایم 
و چه آسان این همه احساس را  
زیر پا له می کنیم... 

شادمهر و اتل متل دقت کنید :  این بار اگه بیاین بگین عاشق شدی میام تو وبلاگاتون خون به پا می کنم!

پ.ن: همین الان نمی دونم چرا یهو به بی تفاوتی دچار شدم! هیچ می دونین خونه ی ما طبقه ی هفتمه؟! هیچ می دونین پنجره هم الان روبروم بازه؟ هیچ می دونین چقدر کیف میده آدم بپره پایین؟ نگران نباشین! بی تفاوتی با پوچی و افسردگی فرق می کنه!

شنبه 9 آبان‌ماه سال 1388

ایده ی این پست رو دخترخاله داد

 

 

حدسش کار سختی نیست که این عکس بالایی چیه!
اگه دیدم جنجال برانگیز شد توضیح میدم. 
راستی اگه بفهمم کسی از بهار تقلب گرفته من می دونم و اون! 

در ضمن پازل آپ شد.

سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1388

شبیه تو

              

 

چقدر شبیه تو شدم این روزها

شبیه خاطره هامان

شبیه نگرانی های شیرین و دستهای گرمت

تو بگو ...روح عاشقت کی در من حلول کرد که نفهمیدم؟

کاش بودی تا این عاشقی برای تو بود و دستهای گرم من روی شانه های خودت...

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388

چه دختری!

سلام علیکم 
کدبانو شب نویس وارد می شود! 
حالا قضیه این کدبانو چیه عرض می کنم. 

چند ماه پیش در حالیکه در خواب ناز به سر می بردم صدای دو تا خانم غریبه رو شنیدم که دارن با مامانم حرف می زنن. از اونجایی که گوشای من چند لحظه دیرتر از خودم از خواب بیدار میشه درست نمی شنیدم چی دارن میگن. کم کم که صداها واضح تر شد دیدم مامانم داره میگه دختر من لیسانس شیمی داره. این روزا هم میره کلاس ورزش ( اون روزا میرفتم! ) و کلاس موسیقی و اینا. خونه داری هم که اصلا بلد نیست!!! .... مامانم همچنان داشت ادامه میداد ولی من از این ور تو اتاقم داشتم از خنده منفجر می شدم! الهی قربون مامانم برم که اینقدر فروتنه نمی خواد از دخترش تعریف کنه! البته این حرف مامانم دو تا دلیل داشت :

اولین و مهمترین دلیلش این بود که می خواست رسما خواستگار رو بپرونه چون ما فعلا همین خواهر بزرگه رو بفرستیم خونه ی بخت هنر کردیم! چون اون روزا تو گیر و دار عقد خواهرم بودیم مامانم اصلا نمی خواست به چیز دیگه ای فکر کنه. 
دلیل دومش این بود که مثلا می خواست صادق باشه. آخه از نظر مامانم من واقعا خونه داری بلد نبودم. خوب حق هم داشت وقتی من دست به سیاه و سفید نمی زنم بایدم همین فکرو کنه. هر وقت بهم می گفت تو شوهر کنی می خوای چیکار کنی می گفتم من همه کار بلدم غصه نخور!  

اما از بعد اون قضیه خواستگار که به کمک یه همسایه محترم پروندیمش من رگ غیرتم قلنبه شد و لازم دیدم به مامانم یه چیزایی رو ثابت کنم! خلاصه هر از چندی جوری خونه داری کردم که مامان به خونه داریم نمره ی 20 داد! یه غذاهایی درست می کردم که همشون با چشای گرد غذا می خوردن و می گفتن تو اینا رو از کجا یاد گرفتیییییییییی؟

حالا این روزا من دیگه واقعا شدم کدبانوی خونه! چون مامان و خواهر که به خاطر خریدای عروسی فقط برای شام و ناهار خونه هستن و تنها کسی که فرصت داره به کارای خونه برسه من هستم. 

این هم کارای امروز: ( البته از گرد گیری و لباس شستن دیگه نمی شد عکس بگیرم! )    

خیلی به خیارا نگاه نکنین. یه کم چپل چلاقن بیچاره ها!!

 

 

 

کاهو شستن از همه سخت تره چون باید دونه دونه برگا رو بشوری. بابا هم که نامردی نکرده بود و اندازه ی یه مهمونی 100 نفره کاهو خریده بود! جدی میگما! این که شما می بینین فقط نصف کاهو هاست. نصف بیشترش تو یه آبکش دیگه ست که به دلیل ظاهر شلم شورباش ازش عکس نگرفتم! 


 

می خواستم از ناهار هم عکس بگیرم که قبل از این که برسم سر میز کلا تباه شده بود!  

ولی به سالاد هنوز حمله نشده بود!

 

  

 

از خانم ها کتایون ، ماه پیشونی و دخترخاله جان هم دعوت می شود یه سالاد فصل ، درست و تزئین کنن و عکسش رو بذارن تا ما هم ببینیم و بسی کیفور شویم و چیز یاد بگیریم! و از بقیه ی دوستاتون هم دعوت کنین که بازی رو ادامه بدن.  

راستی آقایون خونه دار هم می تونن بازی کنن

یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1388

جیگر شیطون و شیکموی من!

 

 

اینقدر وول زدی که عکست تار شد 


 

راستی خوشحالم که از بلاگفا راحت شدم ! فقط بی زحمت بگین که قالب وبلاگم سالمه یا نه؟ عکس بالای وبلاگ رو می بینین؟

شنبه 11 مهر‌ماه سال 1388

سلام

  برای امتحان! 

 

این پست حذف میشود 


 

نه! به دستور دخترخاله حذف نمی شوذ

<<      1      ...      17      18      19      20      21