X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1391

و باز هم!

سخت ترین بخش خونه تکونی وقتیه که میری سراغ کمدت و می رسی به یادگاریات و جابجاشون می کنی و سعی می کنی نگاشون نکنی و... ولی عمیق تر از همیشه نگاشون می کنی و...

جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391

..........

دوست و دشمن(!) هی میگفتن خوبی خوبی خوبی! همینجوری بمون نه چاق تر شو نه لاغرتر. منم هی فکر می کردم خوبم خوبم خوبم. هی میرفتم تو جمع دوستان میگفتم ببینین من تنها دختری ام که می تونم یه پیتزای کامل رو بخورم بدون اینکه حس کنم دارم می ترکم! و با پسرهای جمع رقابت می کردم و واقعا هم احساس خفگی نمی کردم و نمی ترکیدم! ولی حالا بعد از چند بار کل کل های این مدلی نتیجه این میشه که به جای شنیدن خوبی خوبی خوبی، می شنوم که: مگه مجبوری؟! :(

البته ناگفته نمونه که اون دو سه کیلویی که براثر اینجور رقابت ها اضافه شده بود با یه برنامه ی نه چندان سخت چند روزه پرت کردم بیرون! :)

چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1391

خورشید

خوابم و بیدار

آن دایره ی خوش رنگ، ماه است یا خورشید؟ 

هوا که نارنجی ست

پس چرا ساعت 2 نصفه شب است؟

لحاف را محکمتر به خود می پیچم

شبیه آتش زیر خاکستر شده ام

سرد و بی رمق اما آماده ی شعله کشیدن

چرا صبح نمی شود؟


جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391

سبز

بین پالتوی قرمز و پالتوی سبز مردد بودم. روسری قرمز و آبی سرم بود و باعث میشد فروشنده هی اصرار کنه که قرمزه بیشتر بهتون میاد. خودم ولی می دونستم به خاطر تاثیر رنگ روسریمه. چون پالتوی سبز با هیچی سِت نبود و یه کم ظاهرم شنبه یکشنبه به نظر می رسید! خوشبختانه روسری هم می فروختن. یه شال مشکی با طرح آبرنگی سبز رو نشون فروشنده دادم و ازش اجازه گرفتم پالتوی سبزو با اون شال امتحان کنم. حالا دیگه فروشنده اصرار می کرد سبز رو بردارم (شاید یک دلیلش هم این بود که روسری رو هم بخرم!) ولی من همچنان مردد بودم. تا اینکه یه خانم دیگه هم وارد فروشگاه شد و از تو آینه دیدم محو پالتوی سبز شده. بعد که دید من تو فکرم: گفت عزیزم شک نکن همین سبز رو بخر چون هم خیلی بهت میاد هم اینکه سبز، رنگ سال، معرفی شده. خودش هم باهیجان یکی از پالتوهای سبزو برداشت و رفت تو اتاق پرو. من هم خوشحال از اینکه بالاخره فهمیدم باید چیکار کنم یه جوری که اون خانومه نشنوه، پالتوی قرمزو گذاشتم رو میزو گفتم: همینو حساب کنین! بگذریم از نگاه فروشنده که شکل علامت سوال شده بود!

خوب آخه من اصولاً با رنگ های سال مشکل دارم چون اونقدر همه چی اون رنگی میشه که دیگه حال آدم بد میشه واقعاً. بااینکه سبز همیشه از انتخاب های اصلیمه اما از این به بعد ترجیح میدم موقعی برم سراغش که دِمُده شده باشه!

سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391

کات!

یه وقتایی باید کات بدی به خودت.

منتظر نشی کسی مجبورت کنه به توقف.

خودت خودتو وایسونی و خودت دست خودتو بگیری و ببری یه گوشه ای و بگی: چه خبرته؟!

تو جمع خودتو دعوا نکنی ها!

گناه داری. اعتماد به نفست کم میشه.

باید تو خلوت به خودت تذکر بدی.


وایسا! همینجوری که خیلی مطمئن به راهت ادامه بدی یهو یکی دیگه میاد به خودش اجازه میده بهت کات بده و باعث میشه خودتو ببازی. دور و برتو نگاه می کنی و میگی اینجا کجاست؟ من کی ام؟ باورت نمیشه چقدر دور افتادی از چیزی که دلت می خواست باشی. و یه آدم دیگه بی رحمانه اینو به روت میاره. اما اگه خودت قبلا این کارو کرده باشی، کات دیگران خم به ابروت نمیاره.


پس حتی اگه خیلی مطمئنی بازم وایسا.

هیچ اطمینانی کاملاً مطمئن نیست.

یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1391

تو و سیب و سکوت...

پیشنهاد می کنم یک بار وقتی تنها هستید یک سیب بزرگ و سفت بردارید و در سکوت کامل به گاز زدن سیب مشغول شوید. لطفاً جرزنی نکنید! و از هیچ وسیله ای که باعث شود راحت تر سیب را بخورید مثل چاقو یا پیش دستی استفاده نکنید و بگذارید موقع گاز زدن آب سیب بریزد روی چانه و احیاناً لباستان! نترسید! هیچ آدمی کنارتان نیست که خجالت بکشید. تازه کار بدی نمی کنید که! می خواهید یک سیب را با تمام وجود حس کنید. و این خیلی هم خوب است.

صدای گاز زدن سیب یکی از خوشایندترین صداهاست که باعث می شود بعد از هربار گاز زدن ناخوداگاه خنده تان هم بگیرد.

به این می گویند یک مهمانی سه نفره با حضور تو و سیب و سکوت...

امتحان کنید :)

<<      1      2      3      4      5      ...      21      >>